ابوالحسن خان اقبال آذر آخرين حلقة زنجير هنرمند درباري

عبدالحسين ناهيدي آذر

نظري گذرا بر كتاب « بازمزمة هزاردستان»، يادنامة استادابوالحسن اقبال آذر به اهتمام سيد جواد حسيني، نشر تهران، چاپ اول سال 1382،

اقبال آذر تقريباً 130 سال پيش( 1252شمسي) در يك روستاي ترك زبان ( كهنه الوند ) قزوين پا بدنيا گذاشت. در نوجواني با شبيه خوانان قزوين به همكاري پرداخت و از اين راه شهرت فراوان كسب كرد. حاج ملا كريم جناب استاد موسيقي زمان كه از خوانندگان محبوب دربار ناصرالدين شاه بشمار مي‌رفته به تربيت صداي وي همت گماشت و دستگاههاي موسيقي ايراني را نيز به او ياد داد. اقبال آذر در سال 1277شمسي( 25 سالگي) همراه شبيه خوانان قزوين به تبريز دعوت شد تا در تكاياي دولتي به شبيه خواني بپردازد شبيه خوانان قزوين تعزيه هاي مخصوص ماه محرم را با شكوه و مهارت فراوان به نمايش گذاشتند كه مورد پسند مردم تبريز به ويژه محمد علي ميرزا قرار گرفت. بهمين جهت وليعهد اقبال آذر را به تبريز دعوت كرد و طي حكمي او را« جزو فراش مخصوص خود گردانيد. ابوالحسن‌خان در جامعة آن روز به ابوالحسن‌خان قزويني آوازخوان وليعهد شناخته گرديد. ودر اثر حسن خدمت در انجام وظايف محوله و درستكاري با صدور حكمي از سوي محمد علي ميرزا در سال 1317 ه‌ـ . ق جزو پيشخدمت هاي مخصوص او گرديد.»(1)،« محمد علي ميرزا وليعهد ضمن اين كه به مقرري هاي ابوالحسن‌خان اضافه مي‌كرد. همه گونه انعام و احسان نيز در حق وي مبذول مي‌كرد»(2)     در چنين زماني كه «ابوالحسن خان در ساية حمايت وليعهد در كمال عزت و دولت‌ زندگي‌مي‌نمود.»(3)                    

 آذربايجان در آتش فقر و گرسنگي و بيداد قاجاري مي‌سوخت. خشونت ددمنشانة محمد علي ميرزا دمار از روزگار مردم بي پناه آذربايجان در مي‌آورد. در تبريز وليعهد نشين، پدران و مادران از ترس تجاوزگريهاي، محمد علي ميرزا دختران حتي نوجوانان پسر خود را در زيرزمين ها پنهان مي‌كردند. « در اين سال هاي سياه چه بسا نوجوانان پسر و يا دختري كه توسط پاي اندازان وليعهد دزديده شدند و وسيلة اطفاي شهوت جنسي محمد علي ميرزا گشتند. يكي از اين دختران صغرا نام داشته كه هرگز اثري از او بدست نيامد. مردم در وصف اين ماجرا تصنيفي ساختند با برگردان: صغرا بونشاندا، بونشاندا، كه درآن روزها ورد زبان همه بود.» (3) اقبال آذر بدون توجه به چنين اوضاع آشفته و فلاكت بار دربزم. به عيش و نوش محمد علي ميرزا دشمن مردم «مانند كبك قهقهه مي‌زد و هم چون قناري چهچهه مي‌كرد.» (4) 

سرانجام تلاش بي‌امان وپي گير قاطبة ملت ايران به تغيير نظام استبدادي ببار مي‌نشيند ومظفرالدين شاه قاجار مجبور مي شود روز يكشنبه 14 جمادي الثاني 1324 برابر با 13 مرداد 1285 شمسي به درخواست مردم گردن نهد و فرمان مشروطيت را امضاء و صادر كند. به دليل مريض بودن مظفرالدين شاه، محمد ميرزا به تهران فرا خوانده مي شود تا خود را براي نشستن به تخت پادشاهي آماده كند.

وليعهد پس از سال ها شكم پاره كردن، چشم كندن، گوش بريدن، پردة ناموس دريدن، خانمان ويران ساختن در آذربايجان ، از تبريز عازم تهران مي شود. در اين سفر اقبال آذر در ركاب محمد علي ميرزا به تهران مي‌رود. در تهران نيز ـ ابوالحسن خان « در ساية ولي نعمت خود خوشبخت بود ودر ميان مردم به عنوان پيشخدمت و آوازخوان محمد عليشاه شناخته شده بود.

اقبال آذردر عين حال كه بزم درباريان قاجاري را با صداي دلنشين خود رونق مي‌بخشيد، با فرا رسيدن ماهمحرم نيز در تكيه دولت و طاق نماهاي دور تكيه دولت كه از طرف صاحبان طاق نما ها دعوت مي‌گرديد، به شبيه خواني مي پرداخت 

در اين ايام ابوالحسن خان با حفظ سمت در باري، شبيه خوان شاخص تكيه دولت گرديد. (5)

محمد علي ميرزا كه سال ها به انتظار نشسته بود تا تاج بر سر نهد و خود سرانه به مردم حكومت كند، نمي‌توانست به حكومت قانون و مشروطه گردن نهد.بنابرين وقتي كه بجاي مظفرالدين شاه به تخت مي‌نشيند بياري يكي از خادمان تزارـ ژنرال لياخف،مجلس شوراي ملي ـ كعبه آمال ملت و سمبل حكومت قانون ـ را بتوپ مي‌بندد و به آزار و اذيت وقتل وتبعيد آزاديخواهان مي پردازد.

مشزوطه طلبان در نقاط مختلف كشور بويژه در آذربايجان،دست به قيام مسلحانه مي‌زنند. سرانجام تهران به همت مجاهدان گيلان و سواران بختياري فتح مي‌شود. محمد عليشاه قافيه را مي بازد و به سفارت روس پناهنده مي‌گردد.« وي هنگام رفتن به سفارت روس، ابوالحسن خان اقبال آذر را نيز همراه خود به آنجا مي‌برد. وي در سفارت روس هم همراه شاه بود و براي او آواز مي‌خواند» (6)در اين روزها كه اقبال آذر براي شاه قاجار آواز مي‌خواند، ابوالقاسم عارف شاعر انقلابي، موسيقيدان وآوازخوان هم شهري اقبال آذر براي قربانيان راه ‎آزادي تصنيف مي‌ساخت و آواز مي‌خواند. بخشي از اين تصنيف‌ها كه در آن روزها شوروغوغايي بپا كرد و مدت مديدي ورد زبان مردم شد، بشرح زير است:

از خون جوانان وطن لاله دميده

از ماتم سرو قدشان سرو خميده

در ساية گل بلبل از اين غصه خزيده

گل نيز چو من در غم‌شان جامه دريده

چه كج رفتاري اي چرخ!!.

اي اشك همه روي زمين زيرو زبركن

مشتي گرت از خاك وطن هست به سركن

غيرت كن و انديشةايام بتر كن

اندر جلوي تير عدو سينه سپر كن

چه كج رفتاري اي چرخ !!. (7)

اي كاش اقبال آذر كه در اين روزها صداي گسستن زنجيرهاي ظلم وستم و فرياد آزاديخواهي ايرانيان، مردم آسيا را از خواب قرون بيدار مي‌كرد، پاي از دربار ستمگرترين پادشاه قاجار بيرون مي‌گذاشت و در مكان‌هاي عمومي، اين، تصنيف هم شهري‌اش عارف را و يا غزل دلنشين تركي« زلفونو باس ياراما قويما مني قان‌آپارير» را در دسگاه براي مردم بپاخاسته و انقلابي خود مي‌خواند و گوش فلك را از كف زدن‌هاي آن‌ها كر مي‌كرد!! بالاخره محمد عليشاه از سفارت روس بيرون مي‌آيد و براي هميشه با سلطنت وداع مي كند و از راه انزلي عازم روسيه مي شود. نسيم شمال ( سيد اشرف الدين حسيني) از زبان محمد عليشاه مي سرايد:

در سه سال از سلطنت خيري نديدم الوداع.

صفحه تبريز را در خون كشيدم الوداع

پردة ناموس ملت را دريدم الوداع

كله كندم، شقه كردم، سربريدم الوداع

حاليا از انزلي با بي قراري مي روم.

من گشودم پاي دشمن را به اين شهر وديار

من نمودم خاك آذربايجان‌ را تار ومار

من جهانگير و ملك را شقه كردم قوچ وار

من طپاندم زنده مشروطه طلب را در مزار

خوش ز خون كردم، وطن را آبياري مي روم.

بي‌عقيدتي صرف اقبال آذر به مردم و مشروطه و اخلاص محض اش به دربار و استبداد موجب مي گردد، وي حتي حاضر شود همراه محمدعليشاه راه تبعيد به روسيه را پيش گيرد ولي اقدام پيشگيرانه وبه موقع شادروان ستارخان وثقه الاسلام باعث مي شود محمد عليشاه از بردن وي به روسيه صرف نظر كند! (8)

اقبال آذر و شجاع الدوله

اقبال آذر از سفارت روس بيرون مي‌آيد و پس از اندك مدتي به تبريز طوفاني برمي‌گردد. و در اين شهر بنا به دعوت شجاع الدوله « در مجالس طرب او حاضر مي شود و آن چنانكه براي محمد عليشاه مي خواند. براي وي نيز آواز مي خواند. » (9)

از مطالب كتاب « با زمزمه هزاردستان » چنين برمي‌آيد كه آقاي سيسد جواد حسيني از فجايع صمدخان شجاع الدوله و از تاريخ خونبار آن زمان بي اطلاع مي باشند. توضيح مختصري در بارة كارهاي شجاعالدوله  بدخواه مشروطه، دشمن دموكراسي و دژخيم مردم آذربايجان ضروري مي نمايد. (10)

 روسية تزاري كه بسختي توانسته بود، آتش انقلاب 1905 ميلادي را در كشور خود خاموش سازد از پيروزي مشروطه طلبان در ايران و شكست نوكر خود محمد عليشاه بيمناك مي شود و براي جلوگيري از وزش نسيم آزادي و حفظ منابع و امتيازات خود در ايران، به ويژه جهت اجراي قرارداد 1907، سپاه خود را چون سيل بنيان كني از سر پل جلفا سرازير آذربايجان مي كند. (ارديبهشت 1288شمسي). تبريز بلاخيزكه پس از يازده ماه با آتش و خون بازي كردن و گرسنگي كشيدن به تازگي از محاصرة خود وكامگان بيرون آمده بود. قدرت و امكان رودرروئي با سپاه مكانيزه و قدرتمند روسيه تزاري را نداشت. انجمن تبريز چاره اي جز در اين نمي بيند كه به مجاهدان دستور دهد، سنگرهاي خود را برچينند وبا اشغالگران با احترام و محبت رفتار كنند تا بهانه به دست آنان نيفتد. با اين حال سپاه تجاوزگر روس به آزار و اذيت مردم و غارت اموال آنان مي پردازد. سرانجام كاسه صبر مردم قهرمان تبريز لبريز مي شود و آنان بار ديگر با امكانات و توانائي اندك وبا شهامت و جسارت بيشتر عليه اشغالگران به قيام مسلحانه برمي‌‌خيزند. در تاريخ به ذيحجه سال 1329 برابر 30 آذر 1290 شمسي تبريزيان برهبري پيشواي‌ جسور خود ـ امير حشمت ـ نيساري رئيس نظمية تبريزـ روسها را گوشمالي سختي مي‌دهند. در طول چهار روز جنگ 850 نفر از سالدات هاي روسي كشته مي شوند و تعداد زيادي از آنان زخمي مي گردند و بقيه راه فرار را در پيش مي گيرند و به قرارگاه خود در خارج از شهر پناه مي برند. ميلر كنسول روس در تبريز از در صلح وسازش بر مي آيد و پيشنهاد آتش بس مي دهد البته پيشنهاد وي يك حيله سياسي نابكارانه بود. هدف او اين بود كه فرصتي به دست آورد تا نيروهاي كمكي روسيه كه از ايروان راه افتاده بودند به تبريز برسند و نتيجه آن كه انجمن ايالتي و ثقه الاسلام چون از عاقبت كار مي‌ترسيدند، اميرحشمت را زير فشار قرارمي‌دهند كه دست از جنگ با روس‌ها بردارد و براي جلوگيري از كشتار بيشتر مردم تبريز از شهر بيرون برود. با بيرون رفتن امير حشمت و ديگر سر مجاهدان از تبريز، نيروهاي كمكي روسها از ايروان وارد اين شهر مي شوند. به سالدات ها روس دستور داده مي‌شود كه به مردم تبريز هرگز ترحم نكنند و با آنان سريع و خشن رفتار نمايند. بدين ترتيب قتل عام مردم بي‌دفاع تبريز شروع مي شود. بين مزدوران صمدخان شجاع الدوله ـ حاكم انتصابي قداره بند روسها در تبريز ـ و سپاهيان تزار براي قتل عام مردم مسابقه خونيني آغاز مي‌شود. روزي نمي‌گذشت مگر با اعدام‌ها، به داركشيدن‌ها وشكنجه‌ها، چشم كندن‌ها، زبان بريدن‌ها و زنداني كردن مردم بي‌گناه تبريز.

هر كسي از دست روسها نجات مي يافت، بدست دژخيمان صمدخان گرفتار مي آمد. از جمله كشته شدگان اين روزها مي‌توان، روحاني محبوب القلوب تبريز ثقه الاسلام و حسن وقدير ( پسران كربلاي علي ميسيو ) و ضياءالعلما، شيخ سليم وپزشك داروساز حاج علي دوافروش (11) را نام برد

در چنين روزهايي است كه اقبال آذر وارد تبريز مي‌شود و بخدمت مزدور و وطن فروش پست شجاع الدوله مي‌رسد، و در بزم عيش و طرب او آواز مي‌خواند و خستگي قتل عام مردم تبريز را از تن وي بدر مي كند. و اين در زماني بود كه به تعبير شاعرانة عارف ـ چنانكه گذشت ـ حتي بلبلان نيز در ماتم جوانان سرو قد وطن از خواندن باز ايستاده و به زيرگل بني خزيده بودند . حالا ملاحظه بفرمائيد آقاي سيد جواد حسيني از اقبال آذر، آوازخوان مجالس عشرت شجاع الدوله و تحسين و تعظيم كنندة او چگونه، بدون ارائه هيچ گونه مدرك  وسندي قهرمان مي سازد !:

« ابوالحسن خان بعد از مراجعت به تبريز به آزاديخاهان پيوست! او در ايام محاصره ] كدام محاصره؟![ در كنار ميرزا علي ثقه الاسلام و ياران او خدمت ارزنده اي نسبت به مشروطه طلبان بجا آورد !!» (12) مؤلف محت