آذربايجان روياي ما كابوس سانتراليسم

محمدرضا لوايي‌

خوشحالم‌ كه‌ «انسان‌ نوين‌ ناسيوناليستي‌» درمرحله‌ گذار از استحاله‌ فرهنگي‌، جمود فكري‌و سازش‌ سياسي‌ است‌. «فرهنگ‌ مرتجع‌» زيرسايه‌ ايدئولوژيهاي‌ كهنه‌ ديروز و مترقي‌ امروزچاق‌ و چله‌ مي‌شود اما چاقو دست‌ روح‌عصيانگر زمان‌ است‌. در  گستره‌ بينش‌ فلسفي‌و انديشه‌ سياسي‌ شمار اصحاب‌ مدرنيته‌صاعقه‌هاي‌ قطعيت‌اند. اين‌ روح‌ عاصي‌ است‌كه‌ قطعيت‌ دارد. عصيان‌ عليه‌ سنت‌، به‌ شرط‌آن‌ كه‌ پديده‌اي‌ عام‌ نباشد. به‌ قول‌«كولاكوفسكي‌» جامعه‌اي‌ كه‌ شورش‌ عليه‌ سنت‌در آن‌ همگاني‌ گردد، محكوم‌ به‌ فناست‌.بي‌ترديد اين‌ عصيانگري‌ خاص‌ است‌.خصيصه‌اي‌ است‌ متبلور از پويايي‌. خاصيت‌مدرنيته‌ است‌ و صد البته‌ جامعه‌ بي‌خاصيت‌،جامعه‌ ركود و سكون‌ است‌. جامعه‌ انقباض‌ وسانتراليسم‌ است‌. و جريان‌ روشنفكري‌آذربايجان‌ خاصيت‌ جامعه‌ ماست‌. محورتقلايي‌ براي‌ تداوم‌ بقاست‌. بقاي‌ ارزشهاي‌فرهنگي‌، قومي‌ و انساني‌. ترس‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌خاصيت‌ به‌ بي‌خاصيتي‌ بيانجامد و «نو آوري‌فرهنگي‌» كه‌ همان‌ نوآوري‌ اجتماعي‌ است‌،مفهومي‌ بيگانه‌ گردد. مثلاً آن‌ مجله‌ اجتماعي‌ -فرهنگي‌ كه‌ دهها سال‌ است‌ چاپ‌ مي‌شود - ونمي‌شود! - را در نظر بگيريد. روشنفكري‌انحصاري‌ و سنتي‌ رويه‌ شاخص‌ آن‌ است‌.خاصيت‌، اختصاصي‌است‌، اختصاصي‌است‌. خانواده‌يي‌ است‌ نه‌ اجتماعي‌. طعم‌ تلخ‌سنت‌ است‌. باروري‌ نيست‌ بلكه‌ خود باري‌است‌ بر دوش‌ اصحاب‌ مدرنيته‌. اين‌ طيف‌روشنفكران‌ جماعت‌ تصادفي‌ - casualcrowd - اند متخصص‌ اند اما بيكار. كسي‌تخصصشان‌ را باور ندارد، آدرسشان‌ را بلدنيست‌. گرچه‌ استبداد و غالبيت‌، پاك‌ كننده‌است‌ و جغرافيا، فرهنگ‌ و سياست‌ گريزي‌ از«آنچه‌ اكنون‌ غالب‌ است‌» را ندارند، اما ‌آنچه‌ اكتون مغلوب‌ است‌، نمرده‌ است‌. يعني‌ بدون‌تقلا و نوآوري‌ مرده‌اي‌ بيش‌ نيست‌. در چنين‌حالتي‌ عدمش‌ به‌ ز وجود. ارزش‌گذاريها واصولاً ارزشها باز يافت‌ انديشه‌هايي‌ كه‌ دغدغه‌اجتماعي‌ انسان‌ را دارند هستند دغدغه‌ ما دراين‌ خصوص‌ به‌ كجامان‌ رسانده‌ است‌؟ گيرم‌كه‌ ما در زمينه‌ مردمشناسي‌ اجتماعي‌ وشاخه‌هاي‌ متعدد آن‌ مثل‌ باستانشناسي‌ -Archelogy - زبانشناسي‌، قوم‌ نگاري‌ وتكامل‌شناسي‌ خون‌ دل‌ خورده‌ و سوخته‌ايم‌ -كه‌ البته‌ چنين‌ نيست‌ - اما تاثيرات‌ اين‌ عاشق‌نصف‌ و نيمه‌ كو، كجاست‌؟ آن‌ خودي‌ وارونه‌،آن‌ بيگانگي‌ جذاب‌ و تزريقي‌، آن‌ اصالت‌آويزان‌ از شاخه‌هاي‌ غير چگونه‌ متغير خواهدشد؟ چگونه‌ است‌ كه‌ نسل‌ روشنفكر ما تفنگدار ايدئولوژيهاي‌ بيگانه‌ و مسحور تهاجم‌ فرهنگي‌مي‌شود؟ ثابت‌ها معلومند اما متغيرها را چگونه‌بايد شناسايي‌ كنيم‌؟ نسل‌ جديد روشنفكري‌آذربايجان‌، درصدد پاسخگويي‌ بر اين‌ نوع‌سوالهاست‌. «درون‌ پارگي‌» انسان‌ هويتي‌،محصول‌ سانسور، استحاله‌ و گسست‌ است‌.«انباشتگي‌ فرهنگي‌» غير، ضريب‌ «كاستي‌فرهنگي‌» اقوام‌ را دو چندان‌ ��ي‌سازد. هرچه‌لبريز بيگانگي‌ مي‌گرديم‌ از خود مي‌كاهيم‌.مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ انديشه‌ها و فرهنگ‌ غالب‌فارس‌ براي‌ ما نه‌ تنها قابل‌ فهم‌ و كه‌ قابل‌ درك‌است‌. اما آنها دست‌ كم‌ در برخي‌ از مقولات‌بنيادين‌ مشترك‌ مي‌توانند برخورد مشترك‌داشته‌ باشند. تا دگرگوني‌ در غالبيت‌ صورت‌نگيرد محتواي‌ ادراكات‌ مغلوب‌ همان‌ طرزتفكر تاريخي‌ خود خواهد بود. ويژگي‌هاي‌فرهنگي‌ آذربايجان‌ تسليم‌ ناپذيرند. همين‌ويژگيها ما را نگهداشته‌اند. همين‌ محتوا،حتمي‌ است‌. و همين‌ «حتم‌» گذار ما از بحران‌كنوني‌ هويت‌ را تسريع‌ مي‌بخشد. فرهنگ‌غالب‌ و مهاجم‌ بايد بپذيرد اگر الفاظي‌ همچون‌يكسان‌ سازي‌، هجمه‌، سانسور و تحريف‌ افاده‌معني‌ مقابله‌ و مقايسه‌ نكند و مفهوم‌ ضد خود رابخاطر نياورد پس‌ چه‌ معنايي‌ مي‌توانند داشته‌باشند؟ تذكار زبوني‌ اقوام‌، تذكار تسليم‌ برمشيت‌ الهي‌ - سوء استفاده‌ از مذهب‌ ـ شايداز نگاه‌ فرهنگ‌ مستبد پند و اندرز حكيمانه‌باشد اما از منظرها يك‌ آموزه‌ جدي‌ و غلط‌ درراستاي‌ استحاله‌ قومي‌ است‌.

مسئله‌ مسئوليت‌ تاريخي‌ در قبال‌ اين‌ نوع‌ ازآموزه‌ها ما را بيش‌ از پيش‌ حساس‌تر و معقول‌مي‌سازد. چنين‌ نيست‌ كه‌ در ايران‌ زمين‌،«تجانس‌ فرهنگي‌» وجود دارد. اين‌ تجانس‌شايد در لايه‌ مذهبي‌ فرهنگ‌، عاميت‌ داشته‌باشد اما در لايه‌هاي‌ ديگر، عدم‌ تجانس‌ بيدادمي‌كند. در لايه‌ مذهبي‌ به‌ دليل‌ حركت‌ موازي‌آن‌ با ساير لايه‌ها، تجانس‌ مفهوم‌ خود را نيز ازدست‌ مي‌دهد. ولي‌ بايد در نظر داشت‌ كه‌ ساختارهاي‌تربيتي‌، شايد در سايه‌ «وفاق‌ تحميلي‌» و«يكسان‌ سازي‌» نقش‌ مداوم‌ و مهمي‌